lo0vely
..::love::..
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخیه کاغذی ماست بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست بخند زندگی رسم خوشایندی است زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد زندگی سوت قطاری ست که در خواب پلی می بیند زندگی گل به توان ابدیت زندگی ضرب زمین در ضربان دل هاست...
رفته بودم لب حوض تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در اب اب در حوض نبود ماهیان می گفتند: هیچ تقصیر در ختان نیست ظهر دم کرده ی تابستان بود و عقاب خورشید امد او را به هوا برد که برد به درک راه نبردیم به اکسیژن اب برق از پولک ما رفت که رفت ولی آن نور درشت عکس ان میخک قرمز در آب که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد چشم ما بود روزنی بود به اقرار بهشت تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است باد می رفت به سر وقت چنار من به سر وقت خدا می رفتم آرزوی واژه های تازه داشت دوست گلت رسید واژه ها را کنار واژه کاشت واژه ها کتاب شد دوستت همان دعای توست آخرش دعای تو مستجاب شد با دلی شکسته رو کرد به آسمون و داد زد : خداااااااا..... همیشه منتظر این لحظه بود... ولی کسی صداشو نشنید کسی جوابشو نداد ... یه بار دیگه احساس تنهایی کرد می خواست برگرده که گرمی دستی رو روی شونه هاش احساس کرد... صدای گرمی اونو به آسمون دعوت می کرد بدون درنگ پذیرفت... توی خونه کسی نگران گم شدنش نبود ولی حالا که بدن بی جانش رو وسط کویر پیدا کردن... H B 2 U H B 2 B H 2 B U H B H 2 B U H B 2 B 2 U H ساکت و تنها چون کتابی در مسیر باد می خورم هر دم ورق اما هیچ کس او را نمی خواند برگ ها را می دهد بر باد می رود از یاد هیچ چیز از او نمی ماند بادبان کشتی او در مسیر باد مقصدش هر جا که باداباد بادبان را ناخدا باداست لیک او را هم خدا،هم ناخدا باداست... قیصر امین پور لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز میلرزد دلم دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های ! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ های ! نپریشی صفای زلفکم را دست و آبرویم را نریزی دل ای نخورده مست لحظه ی دیدار نزدیک است می خواست باران باشد... بارها این راه رو رفته بود ولی هر بار که به اون جاده ی باریک می رسید سقوط می کرد اما این دفعه فرق داشت برای عروج لحظه شماری می کرد فقط یک قدم تا صعود بود جاده خیلی تنگ بود ... تاریک بود... چیزی شکست... بغض شکست تا دونه های اشک گونه های سرد عاشق را لمس کند ... او باران بود ... خزان در حالی که زانوهاشو بغل کرده بود سعی می کرد اشکاشو با آستینش پاک کنه ... بارون آروم آروم صورت یخ زده اش رو نوازش می کرد و همپای گریه هاش روی گونه اش می لغزید ... آسمون گه گداری باهاش همصدا می شد... 50 طبقه برای مرگ کافی بود ... خورشید بالا اومده... رنگین کمون وسط آسمون خود نمایی می کنه ... اما پایین ساختمون یکی انتظار کسی رو می کشه که دیروز با بی رحمی دلشو شکست ... دیگه خیلی دیر شده ... خزان
![]()
![]()
stop! 20
U 2 B ![]()
![]()

| Design By : Night Skin |

